مارکس: استعمار و انترناسیونالیسم

توضیح: بتازه گی آقای دکتر فریبرز رییس دانا برخی از نظرات رایج در محافل روشنفکری و آکادمیک غرب در دوران جنگ سرد، پیرامون «شیوه تولید آسیایی» و «مارکس و استعمار» را تحت عنوان «مارکس: استعمار و نوگرایی» در سایت خود منتشر کرده اند. مقاله زیر، با استناد به آثار مارکس، نشان دهنده سیر تحولی نظرات مارکس در این مورد است و تزهای مطرح شده در مقاله آقای رییس دانا را به چالش می کشد.

امروزه در حوزه علم اجتماع، پذیرش اینکه کارل مارکس یکی از نخستین تحلیل گران جهانی سازی بود، امری غیرعادی نیست. اما معمولاً، حتا از طرف آنهایی که این را می پذیرند، فراموش می شود که مارکس همچنین یکی از نخستین استراتژیست های انترناسیونالیسم طبقه کارگر- مطرح شده در پاسخ به جهانی سازی سرمایه داری- بود. در تحلیل مارکس، دو عنصر اصلی حاکم بر آن انترناسیوالیسم؛ عبارتند از نقد استثمار بین المللی و گسترش یک جنبش طبقه کارگر که از نظر سازمانی هم ملی و هم بین المللی باشد. دقت در نظرات مارکس در زمان انترناسیونال اول بینش ها مفید برای مبارزه در راه ایجاد یک انترناسیونالیسم جدید در زمان خود ما را ارائه می کند.

 

نخستین شرط انترناسیونالیسم

 

اغلب چنین تصور شده است که مارکس معتقد بود رسوخ استعماری سرمایه داری در مناطق حاشیه ای جهان، بعنوان یک نیروی مترقی ناب عمل کرده و به توسعه اقتصادی و اجتماعی آن کشورها- همسو با خطوطی که کشورهای مرکزی نظام جهانی سرمایه داری در آن پیشگام بوده اند، منجر خواهد شد. در این تردیدی نیست که مارکس به این نتیجه رسید که فرماسیون های اجتماعی در بخش های مشخصی از جهان اشکال راکد به خود گرفته و توسعه بیشتر را مسدود می کنند- یکی از نتایج اصلی مفهوم «شیوه تولید آسیایی» او.1

 

بنابراین، رسوخ بیرونی سرمایه داری در چنان کشورهایی به در هم شکستن این رکود کمک کرده و پیش شرط های مادی لازم برای یک توسعه گسترده تر را فراهم می کند. گرچه این تم به دفعات در بحث های اولیه او در باره «عقب ماندگی» اقتصادی و اجتماعی مطرح می شود، اما مارکس از آن طریق تاریخ هولناک استثمار سرمایه داری در این جوامع و یا ضررورت قیام اجتماعی جمعیت های بومی را کم اهمیت جلوه نداد.2

 

برعکس، مارکس- با قوه خلاقه دیالکتیکی همیشگی خود- نه تنها استعمار را از نقطه نظر آنهایی که از آن آسیب دیدند محکوم نمود، بلکه همچین براساس «منطق مکار» هگل استدلال نمود که رسوخ سرمایه داری پیش شرط های مادی عریانی را فراهم می کند که در صورت همراه شدن با انقلاب اجتماعی، راه را برای پیشرفت تاریخی باز می کنند- پیشرفتی که به نظر او می تواند اشکال پیچیده تر و متنوع تری از پیشرفت در اروپا بخود بگیرد.

 

مارکس در سالهای بعد، از روزهای تشکیل انترناسیونال اول و نگارش «سرمایه» در دهه 1860 تا پایان عمر خود- بمراتب کمتر از گذشته اعتقاد داشت که منطق مکار هگلی- که می گوید نیروهای عینی آزاد شده بدست استعمار در واقع پیش شرط های مادی برای توسعه ملت های تحت استعمار را فراهم می کند- در اینمورد اصلاً منطقی است. در عوض ، او هر چه بیشتر نسبت به نقش استثمار بین المللی در ایجاد رابطه وابستگی ساختاری دائمی ملت های فقیر به ملت های ثروتمند- و تاثیرات این بر انترناسیونالیسم طبقه کارگر- پرداخت. او مشاهده کرد که ایرلند ارزش اضافه خود را- که عمدتاً از تولید کشاورزی ناشی می شد- به انگلستان می فرستد و در آنجا از آن برای گسترش تولید صنعتی استفاده می شود. علاوه براین، او در سال 1881 (در سومین پیش نویس نامه خود به « به ورا زاسولیچ» به این نتیجه رسیده بود که در ارتباط با هند «سرکوب مالکیت اشتراکی بر زمین، چیزی بغیر از یک اقدام خرابکارانه انگلیسی نیست که جمعیت بومی را نه به جلو بلکه به عقب می راند.

 

گرچه تصرفات استعماری بریتانیا در هند رشته های جامعه کهنه را سست کرد، و توسعه تاریخی سریع را ممکن نمود، اما همچنین جمعیت هند را در شرایط استثمار فوق العاده قرار داد. از اینرو، مارکس در نامه ای که در فوریه 1881 نوشت، وضعیت بزرگترین مستملک استعماری بریتانیا را چنین توصیف کرد:

« در هند، پیامدهای جدی، اگر نه بطور گسترده، در انتظار دولت بریتانیا است. آنچه انگلیسی ها از آنها [هندی ها] سالانه به شکل اجاره، درآمد از راه آهن غیرقابل استفاده برای هندوها، مزایا برای نظامیان و کارمندان غیر نظامی، برای جنگ افغانستان و دیگر جنگ ها و غیره و غیره می گیرند- آنچه که آنها از هندوها بطور یکطرفه و کاملاً متمایز از آنچه که سالانه در داخل هند بخود اختصاص می دهند- صحبت فقط از ارزش کالاهایی است که هندی ها بلاعوض و سالانه به انگلستان می فرستادند- بالغ بر مجموع درآمد 60 میلیون کارگر کشاورزی و صنعتی هند می شود! این یک روند خون کشی کینه توزانه است! سالهای قحطی یکی بعد از دیگری و در ابعادی که تاکنون در اروپا سابقه نداشته است، تکرار می شوند!»

اذعان به اینکه در سرمایه داری، اشکال افراطی استثمار در قلب نظام بین المللی قرار دارد، (در تحلیل های تحول یافته تر مارکس) به اولین شرط انترناسیونالیسم اصیل مبدل شد- بحثی که او بویژه در ارتباط با ایرلند بکار گرفت. او در اطلاعیه «شورای عمومی انترناسیونال» اعلام کرد «انگلستان در حال حاضر تکرار آنچه را که در یک مقیاس عظیم در رم باستان اتفاق افتاد، می بیند. ملتی که دیگران را برده می کند زنجیرهای خود را از یاد می برد.»3 او در آوریل همانسال در نامه ای نوشت، درواقع، برای کارگران انگلیسی «رهایی ملی ایرلند موضوع عدالت انتزاعی یا احساسات انسانی نبوده، بلکه اولین شرط رهایی اجتماعی خود آنهاست.»

 

دومین شرط انترناسیونالیسم

 

دومین شرط انترناسیونالیسم عبارت است از ضرورت تلفیق مبارزه ملی و بین المللی- هر یک بمثابه شالوده دیگری. انترناسیونال اول، «انجمن بین المللی کارگران»، که مارکس در آن نقش رهبری کننده را ایفا نمود، ریشه های تاریخی خود را در اعتصابات عمومی کارگران لندن در سال 1859 در پاسخ به بحران های اقتصادی 1857- 1858، و در سندیکالیسم رادیکالی که آن اعتصابات در آن دوره تولید کرده بودند، می دید. اما مهمتر از آن، انترناسیونال اول از پیامدهای های قحطی بزرگ پبنه ناشی شد که جنگ داخلی ایالات متحد موجب آن شده بود و بطور غیرمترقبه صنعت نساجی بریتانیا را - که صنعتی شدن از آغاز بر اساس آن بنا شده بود- با کمبود مزمن عرضه، و بدترین سختی هایی که به کارگران منتقل می شد- مواجه نمود. در آن زمان حدود 80 درصد پنبه خام وارداتی بریتانیا از ایالات متحده می آمد، و اکنون صنعت نساجی بریتانیا بعلت محاصره اقتصادی کشتیرانی جنوبی ها از طرف شمالی ها بدون آن ماده بود. گرچه برخی از تولید کنندگان بزرگ منسوجات، پبنه مورد نیاز خود را در انبار ها ذخیره کرده بودند، اما بسیاری از تولید کنندگان کوچکتر چنان کاری نکرده بودند، و کاهش ناگهانی واردات پنبه موجب برآورده نشدن انتظاراتی شد که صنعت را بیشتر به ورطه بحران انداخت. اشتغال کامل در صنعت پنبه «لانکاشیر» از 533950 کارگر در نوامبر 1861 به 203200 نفر در نوامبر 1862 کاهش یافت.4 با توجه به این شرایط تاریخی بسیار مهم برای تشکیل انترناسیونال اول بود، که مارکس در مقدمه جلد اول «سرمایه» اعلام کرد «همانطور که در قرن هجدهم، جنگ استقلال آمریکا زنگ خطر را برای طبقه متوسط اروپا به صدا در آورد، در قرن نوزدهم، جنگ داخلی آمریکا زنگ خطر را برای طبقه کارگر اروپا به صدا در آورد.»

 

سازمان پرولتری، آنطور که کارگران اروپایی در دهه 1860 به آن نگاه می کردند، مسأله ای ملی و بین المللی بود. آنچه که در اوائل دهه 1860، بیش از هر چیز دیگری مارکس را تحت تاثیر طبقه کارگر انگلستان قرار داد، این واقعیت بود که کارگران در گردهمایی های عمومی در سال 1862 و 1863، از منچستر تا لندن در مخالفت با حمایت فعال بریتانیا از جنوب برده دار متشکل شدند- و به جلوگیری از نیات مشخص لرد پالمرستون، نخست وزیر بریتانیا، برای مداخله نظامی در جنگ داخلی ایالات متحده کمک کردند. این اقدام کارگران برخلاف منافع اقتصادی آنی خودشان بود، و، همانطور که مارکس در 9 آوریل 1863 به انگلس نوشت «اقدامی بود تقریباً بیسابقه» در تاریخ طبقه کارگر.5 خود مارکس در مارس 1863 در جلسه همگانی «شورای سندیکایی لندن»- که در آن کارگران ماهر لندن حمایت خود را از جنگ علیه برده داری و در مخالفت با مداخله دولت بریتانیا در سمت ایالات جنوبی برده دار اعلام کردند- شرکت نمود. این نشست در تشکیل انترناسیونال بسیار مهم بود. بنابراین، انترناسیونال اول بطور ساده از بحران ملی بیرون نیامده بلکه حاصل اقدام تاریخی همبستگی انترناسیونالیستی کارگری بود ( جمعیت شمالِ ایالات متحده، بنوبه خود با ارسال چندین کشتی حامل کمک برای کارگران لانکاشیر که در مضیقه بودند، به این همبستگی آنها پاسخ گفتند). این درست است که دیگر، تحولات نسبتاً متاخرتر، نقش فوری تری در تاسیس انترناسیونال ایفا کردند- تحولاتی که متاثر از تلاش های کارگران اروپایی در پشتیبانی از مبارزات رهایی بخش هند و لهستان بود و نهایتاً با تهدید سرمایه مبنی بر ورود کارگران خارجی ار فرانسه، بلژیک، و آلمان برای درهم شکستن اعتصابات در جنگ علیه سندیکالیسم بریتانیا، شعله ور شد.6 اما مارکس هیچ تردیدی باقی نگذاشت که به نظر او همبستگی انترناسیونالیستی که در پشتیبانی فعال طبقه کارگر بریتانیا از جنگ علیه برده داری خود را نشان داد، مهمترین تحول تاریخی بود که به تشکیل انترناسیونال انجامید.

 

مارکس در اکتبر 1864 در سخنرانی افتتاحیه خود خطاب به انترناسیونال اول از این اقدامات طبقه کارگر انگلیس بعنوان نمونه ای از ضرورت داشتن یک سیاست خارحی مستقل طبقه کارگر برای مقابله با اهداف استثمارگرانه سرمایه در سرتاسر جهان، استفاده کرد:

«اگر رهایی طبقه کارگر توافق برادرانه آنها را می طلبد، آنها چگونه می توانند آن مأموریت بزرگ را با یک سیاست خارجی که در تعقیب طرح های جنایتکارانه است، بر تعصبات ملی قرار دارد، و در جنگ های عملی خون و ثروت خلق ها را هدر می دهد، انجام دهند؟ این خردمندی طبقات حاکم نبود، بلکه مقاومت قهرمانانه طبقه کارگر انگلیس در برابر حماقت جناتکارانه آنها بود، که اروپای غربی را از با سر افتادن به جنگ صلیبی رسوایی که برای گسترش برده داری در آنسوی آتلانتیک به راه افتاده بود، نجات داد.» مارکس خاطر نشان ساخت که این نشان می دهد تاریخ:

« به طبقه کارگر وظیفه فراگرفتن استادانه اسرار و رموز سیاست بین المللی، مواظب اقدامات دیپلماتیک دولت های متبوع خود بودن، مقابله با آنها، حتا در صورت لزوم، با تمام ابزاری که در قدرت خود دارند، در صورت ناتوانی در جلوگیری از آنها، محکوم کردن یکصدای آنها، و محق دانستن قوانین ساده اخلاقیات و عدالت- که باید بر روابط افراد خصوصی حاکم باشد-بمثابه والاترین قوانین حاکم بر روابط ملت ها را آموخته است. مبارزه برای چنان سیاست خارجی، بخشی از مبارزه عمومی برای رهایی طبقات کارگر را تشکیل می دهد.

 

پرولتاریای جهان متحد شوید!»

 

مارکس فقط یکماه بعد در نوامبر 1864، در نامه ای به آبراهام لینکلن که او به نمایندگی از جانب انترناسیونال، پیش نویس آن را تهیه کرده بود، موضع کاگران اروپا در پشتیبانی از شمال در جنگ داخلی ایالات متحده را بنحو بلیغی ستود.7 او تاکید کرد کارگران درک کرده بودند «که امیدهای آنها برای آینده، حتا پیروزی های گذشته آنها، در کشمشکشی که در آنسوی آتلانتیک در جریان بود، به خطر افتاده بود. در نتیجه، آنها در همه جا صبورانه دشواری های تحمیل شده به خود از طرف بحران پبنه را تحمل کردند، با شور و اشتیاق با اصرار بزرگترهای خود برای سمت گیری هوادارانه از برده داری مخالفت کردند- و از بخش هایی از اروپا، سهم خودشان از خون را در راه آن آرمان خوب ایثار نمودند.» کارگران اروپایی نه فقط از بردگان جنوب، بلکه از کارگران شمال نیز حمایت کردند، از کارگرانی که پی برده بودند مادام که آنها با نظام فاسد شده بوسیله برده داریی «که بالاترین امتیاز خود را در آن می بیند که کارگران سفید پوست خود را بفروشند و ارباب خود را انتخاب کنند» موافقت نمایند «قادر نخواهند بود آزادی حقیقی کار را بدست آورند.» مارکس گفت زحمتکشان شمال نیروی واقعی بودند که اصرار داشتند «این مانع در راه ترقی» باید «با دریای سرخ جنگ داخلی از سر راه برداشته شود.»

 

خواست اتحاد انترناسیونالیستی پرولتاریا فقط دعوت ساده طبقه کارگر یک کشور به پشتیبانی از فعالیت های انقلابی طبقه کارگر کشور دیگر نبود، بلکه همچنین با این واقعیت در ارتباط بود که بورژوازی، در روابط اقتصادی روزانه خود، طبقه کارگر یک کشور را علیه طبقه کارگر کشور دیگر به بازی می گرفت. مسأله وارد کردن کارگر خارجی برای در هم شکستن مبارزات کارگران یک موضوع کلیدی در تحول خود انترناسیونال بود. از اینرو، «راهنمای عمل نمایندگان شورای عمومی موقت» انترناسیونال که مارکس در سال 1866 آن را نوشت، یکی از اهداف اصلی خود را «مقابله با توطئه سرمایه داران همیشه آماده، در موارد اعتصابات و بستن کارخانه ها، و سوء استفاده از کارگران خارجی بعنوان افزاری علیه کارگران بومی» تعیین کرد. مارکس اصرار می ورزید که با محدود کردن مبارزه طبقه کارگر با دیوارهای ملی، در زمانی که نظام سرمایه داری بطور جهانی گسترش می یابد، نمی توان آن مبارزات را فعالانه ارتقاء داد. او در فصل سیزدهم، جلد اول «سرمایه» نوشت نظام سرمایه داری اغلب در خارج «خون کودکان را به سرمایه تبدیل می کند» و در کشورهای دیگر، در کشورهایی که نمی تواند همان روند استثماری را یکبار دیگر تکرار کند، از آن اغلب در اشکال غیرقابل تحمل تر، برای سرمایه گذاری استفاده می کند. تحت این شرایط کارگران مجبورند به مبارزه بین المللی بپیوندند.

 

معهذا، با تمام این فراخوان ها به همبستگی انترناسیونالیستی، مارکس بر این نکته نیز اصرار می ورزید که همبستگی انترناسیونالیستی را تنها می توان بر شالوده سازمان ملی، طبقه کارگر که در شرایط مادی استثمار در بستر مشخص ملی قرار دارد، و در هر کشور دستگاه های دولتی را هدف قرار داده است، بنا نمود. او در «نقد برنامه گوتا» (1875) نوشته:

« رویهمرفته بخودی خود روشن است که طبقه کارگر برای آنکه اصلاً بتواند مبارزه کند، باید در داخل خود را بمثابه یک طبقه سازمان دهد و اینکه کشور خود او عرصه بلافصل مبارزه او است. تا اینجا مبارزه او، نه در محتوا، بلکه همانطور که مانیفست کمونیست می گوید «در شکل» ملی است. اما "چارچوب کنونی دولت ملی" بعنوان مثال، امپراطوری آلمان، خود از نقطه نظر اقتصادی "در چارچوب" بازار جهانی، و از نظر سیاسی "در چارچوب" سیستم دولت ها قرار دارد. هر تاجری می داند که تجارت آلمان در عین حال تجارت خارجی است، و عظمت آقای بیسمارک، بطور قطع، دقیقاً از این نوع سیاست بین المللی تشکیل می شود.»

 

 

اگر طبقه کارگر قرار بود متشکل شود، آن تشکل در وهله اول باید از نظر شکل، ملی می بود و دولت ملی و «عرصه بلافصل» مبارزه خود را هدف قرار می داد. مارکس در عین حال تاکید می کرد که این مبارزات ملی- باید مانند فعالیت های «تجارت آزاد» خود بورژوازی- در یک جنبش بین المللی سازماندهی شده و فعالیت های بین المللی طبقه کارگر را نمایندگی نماید. مارکس در انتقاد از «برنامه گوتا» (که فردیناند لاسال آن را برای حزب کارگران آلمان نوشته بود) شکایت کرد که در آن «حتا یک کلمه... در باره عملکرد بین المللی طبقه کارگر وجود ندارد!»

 

مارکس و انگلس به این باور رسیدند که نقش بین المللی کارگران، همچنین باید مبارزات خلق های واقع در حاشیه های سیستم را بحساب آورد. روابط سرمایه داری به این جوامع رسوخ کرد و نیروهای مقاومت ملی را بوجود آورد. به نظر انگلس، مقاومت چینی ها در زمام جنگ دوم تریاک، که در سال 1865 شروع شد، را می توان « یک جنگ مردمی برای حفظ ملیت چینی» دانست «که با همه تعصبات، حماقت ها، جهالت اکتسابی و توحش کوته نظرانه غالب بر آن، هنوز هم یک جنگ مردمی است.» انگلس بر شجاعت عبدالقادر در رهبری مقاومت ملی الجزایر علیه فرانسوی ها تاکید کرد.8 اهمیتی که مارکس و انگلس در انتقاد خود از جوامعی که آنها را کمتر متمدن می دانستند، برای توسعه اجتماعی- اقتصادی قائل می شدند، مانع از آن نشد که آنها به اهمیت تاریخی و فرهنگی مبارزات مقاومت ملی با دید مثبت نگاه کنند. آنها به وضوح درک می کردند که قیام ها علیه ستم نژادی و استعمار، از نظر فرکانس و میزان رشد خواهند کرد- و آن قیام ها بخشی تفکیک ناپذیر از مبارزه جهانی هستند که بر رشد جنبش ملی و بین المللی طبقه کارگر، تاثیر خواهند گذاشت. مارکس در «سرمایه» برای عام کردن درسهای جنگ داخلی ایالات متحده نوشت «کار در پوست سفید نمی تواتد خود را آزاد کند، در حالیکه در یک پوست سیاه انگ خورده است» («سرمایه» جلد اول، فصل 10، بخش 7).

 

بنابراین، به نظر مارکس سازمان ملی و بین المللی کارگران نوعی دیالکتیک را تشکیل می دهند. نفی هر بخش این مبارزه می تواند برای کل مهلک باشد. او شدیداً از عمل بر اساس انتزاع «برادری جهانی خلق ها» (آنطور که در «برنامه گتا» آمده بود)، و بعلت قصور در دادن شکل مشخص به انترناسیونالیسم یا با خوددداری از مرتبط کردن آشکار آن با مبارزات ملی، در اساس منکر آن بود، شدیداً انتقاد می کرد. جنبش طبقه کارگر باید در آغاز از شرایط مادی بلافصل ظهور نماید و در نتیجه باید زیستگاه محلی داشته باشد، اما در عین حال باید ماندد خود سرمایه داری، ابعاد جهانی بخود گیرد.

 

بنابراین، مارکس دعوت به اتخاذ یک موضع سیاسی جهان وطنی را رد می کرد، به این دلیل که جهان وطنی سیاسی می خواست بدون واسطه به بشریت عام در درون تمام ملت ها پرداخته و ضرورت مبارزه در عرصه های ملی را نادیده بگیرد. همانطور که «سولومون فرانک بلوم» در بند پایانی اثر کلاسیک خود «جهان ملت ها: مطالعه ای در پیامدهای ملی فعالیت مارکس» (1941) نوشت:

« چند نوع انترناسیونالیسم وجود دارد. ویژگی انترناسیونالیسم مارکس را پذیرش وجود جوامع گوناگون بسیار و تاکید او بر سازمان متمرکز در هر جامعه تعیین می کند. بطور قطع او در تصویر خود از نظم جهانی یک جهان وطن نبود، گرچه بسیاری از نشانه های جهان وطنی را در اندیشه او می توان دید. جهان وطنی می خواهد از فرد به بشریت برسد بدون آنکه در واحد های اجتماعی بلا واسطه ای که کمتر از کل نوع بشر فراگیرند، توقف نماید.... او یک انترناسیونالیست بود، نه تنها بخاطر اینکه از یک نظام روابط تعاونی جهانی حمایت می کرد، بلکه بیشتر از این، آن نظام را بعنوان نتیجه عملکرد روابط دوستانه ملت های بزرگی که در درون طور هماهنگ سازمان یافته اند، تصور می کرد.» مارکس در کنار جامعه بسیار کوچک، جامعه جهانی نامشخص و بی شکل را رد کرد. او تنوع چشمگیر محلی را، حتا در داخل یک نظام تولیدی مشخص، قبول کرد. جهان سوسیالیستی مورد نظر او از تعداد محدودی ملت های پیشرفته تشکیل می شد. برداشت او از ادبیات جهانی و فرهنگ جهانی شبیه هم بود. او ازتنوع زبانی لذت می برد و با ادبیات باستانی و مدرن بسیار آشنا بود. او در قرن نوزدهم، از ادبیات جهانی، بعنوان یک روند در حال شکل گیری صحبت می کرد. ادبیات جهانی تولید ملت های بزرگی بود که ادبیات آنها بطور متمایز و در عین حال در ارتباط با هم، توسعه یافته بود.

 

بنابراین، انترناسیونالیسم سوسیالیستی مورد نظر مارکس، شکلی از رستگاری همگانی برابری خواهانه ای بود که تنها می تواند از طریق مبارزات ملی و ایجاد جوامع چند ملیتی که هیچیک از آنها از هیچ امتیاز ویژه ای برخوردار نیستند، تشکیل شود. انترناسیونالیسم سوسیالیستی نمی تواند بشکل یک «جامعه نامشخص و بدون شکل» که هدف خود سرمایه داری است، باشد. جامعه سرمایه داری، به گفته اعجاز احمد (مانتلی ریویو ژوئیه- اوت 1995)، هیچ تمایلی به «تمدنهای همگانی و برابری فراملیتی» ندارد، بلکه هدف آن فقط گسترده تر کردن مدار استثمارگری خودش است. مارکس در سال 1848 در سخنرانی خود در باره تجارت آزاد اعلام کرد «اطلاق برادری جهانی به استثمار جهان وطن مابانه، ایده ای است که تنها در مغز بورژوازی می تواند تولید شود. تمام پدیده های مخربی که رقابت نامحدود در داخل یک کشور ایجاد می کند، در مقیاس بسیار عظیم تری در بازار جهانی باز تولید می شوند.»

 

مارکس تاکید می کرد انترناسیونالیسم سوسیالیستی که بخواهد با این مقابله کند باید از رد جهانی سازی نظام سرمایه داری آغاز نماید، نظامی که در آن «متروپل سرمایه» (اصطلاح مارکس برای نقشی که بریتانیا در نظام بین المللی قرن نوزدهم ایفا می کرد) در کشورهای ثروتمند در مرکز نظام قرار دارد و قادر است ثروت خود با جذب اضافه ارزش تولید شده بوسیله اکثریت عظیم جمعیت جهان که در کشورهای بسیار فقیرتر- عمدتاً در حاشیه کشارزی- زندگی می کنند افزایش دهد.9 هیچ انترناسیونالیسم واقعی بدون وجود ضد- امپریالیسم در قلب آن، نمی تواند وجود داشته باشد.

 

مبارزه علیه جهانی سازی سرمایه داری در حال حاضر

 

مارکس در سال 1853 نامه ای به یک دوست نوشت و در آن گفت: «تا موقعی که رفتن از لندن به کلکته، و از استرالیا به کالیفرنیا، و اقیانوس آرام هفت روز طول بکشد، یا سر هر دوی ما را بریده اند یا با گذر عمر لرزش به اندام مان افتاده است! شهروندان جهان نو قادر به تصور این نخواهند بود که جهان ما چقدر کوچک بود!» (نقل شده در اکتاب «بلوم»، «جهانِ ملت ها....» صفحه 202). اما جهان هر قدر هم که کوچک بود، مارکس با تمرکز بر گرایشات جهانی سازی سرمایه داری در قرن نوزدهم، توانست نه تنها بسیاری از شرایط حاکم بر آن را نشان دهد، بلکه شرایط حاکم بر انترناسیونالیسم سوسیالیستی که بطور موثر با آن مقابله خواهد کرد را نیز مطرح نماید. در جهان امروز، در یک مرحله پیشرفته ار جهانی سازی سرمایه داری، این بینش ها هنوز هم مرکزی باقی مانده اند.

 

در نظم پیشرفته تر امپریالیستی جهان معاصر، با ویژگی تمرکز و مرکزیت سرمایه در مقیاس جهانی، «روند خون کِشی» و «سالهای قحطی» که مارکس در بحث خود در باره حکومت بریتانیا در هند به آن اشاره نمود، ناپدید نشده، بلکه در شکل هایی شدیدتر و جهانی تر از پیش وجود دارد. شرایط تجارت کالاهای صادراتی اولیه غیر

/ 0 نظر / 11 بازدید