هرمنوتیک چیست؟

هرمنوتیک (Hermanutic) به علم تأویل یا تفسیر متون معنا شده است. بین روش هرمنوتیکی و روش تفسیری عالمان دینی، تفاوت‏هایی اساسی وجود دارد. از مهم‏ترین تفاوت‏ها این است که تلاش عمده مفسران متون دینی آن است که مقصود شارع را از نصوص صادره به دست آورند؛ ولی روش هرمنوتیکی، متن را گسسته از گوینده، نویسنده یا نازل کننده آن مورد بررسی قرار میدهد و به مقصود گوینده کاری ندارد؛ بلکه برای آنمعنایی عصری در نظر میگیرد. به تعبیر دیگر بر اساس تأویل هرمنوتیکی الفاظ و جملات در هر عصر معنای خاصی مییابند و این تاریخ است که به متن معنا میدهد. برای آگاهی بیشتر ر.ک: تحول فهم دین، احمد واعظی. اصطلاح هرمنوتیک در اصل از واژه یونانی Hermeneuinگرفته شده که فعل است و به معنای «تفسیر کردن» به کار میرود. اما برخی آن رامأخوذ از نام «هرمس»(Hermes) خدای یونانی و پیام‏آور خدایان میدانند که هم آورنده پیام بودو هم تفسیر کننده آن. بدین‏سان هرمنوتیک نیز، عملی هرمسی است و مفسر، کاری هرمسی میکند و میکوشد تا به کشف معنای سخن و تفسیر پیام بپردازد. اما در اصطلاح، از هرمنوتیک تعریف‏های مختلفی ارائه شده است که در این مختصر، مجالی برای طرح آنها وجود ندارد؛ ولی تعریف اصطلاحی رایج آن است که هرمنوتیک «نظریّه یا فلسفه تفسیر معنی» و نوعی روش پژوهشی است که ویژه علوم انسانی و علوم اجتماعی میباشد. مطابق این تعریف، بحث اصلی هرمنوتیک عبارت است از این که جریان «فهمیدن» چگونه صورت میگیرد؟ معنی چگونه از عالم شخصی به عالم شخص دیگر منتقل میشود و به دنبال این‏گونه پرسش‏هاست که مباحثی درباره معرفت عینی، نسبیت معرفت یا فهم، زبانمندی فهم، تاریخ مندی زبان و فهم، تجربه زیست یا جهان‏زیست، فهم قبلی، امتزاج افق‏ها، پیش‏ساخت معنایی و نقش پیش‏فرض‏ها در فهم، بهتر فهمیدن و فهم کامل، تکامل و رشد معرفت، نقادی متن، نیت مؤلف و ده‏ها مسأله دیگر در این علم مورد طرح و بررسی قرار میگیرد. ناگفته نماند که نظریه‏های هرمنوتیکی متفاوتی وجود دارند مثل هرمنوتیک زبانشناختی، هستیشناختی، معرفت‏شناختی، تاریخ‏گرایانه، دینی، فلسفی، جامعه‏شناختی، روان‏شناختی و... که نباید از وجود تمایز و تفاوت آنها غفلت کرد. علاوه بر آن که باید دانست به دلیل آن که هرمنوتیک با نشانه‏ها، پیام و متن سر و کار دارد، به قلمرو الهیات، فلسفه، هنر، زیباییشناسی، نقد ادبی، نقادی متون، شناخت و تفسیر کتابهای مقدس دینی، روش‏شناسی علوم و معرفت‏شناسی نیز گسترش مییابد.(1) «گادامر» فیلسوف معاصر آلمانی که از شاگردان خصوصی «مارتین هایدگر» و تحت تأثیر اندیشه‏های اوست، بنیانگذار مکتب جدید هرمنوتیک و مطالبش محور تمام مباحث هرمنوتیکی تلقی میشود، اطلاع از دیدگاه‏های وی و نقد آن‏ها میتواند تا اندازه‏ای شما را به این موضوع و مبانی آن آشنا سازد. او میخواهد با توجه به مجموعه تحقیقات پیشگامان هرمنوتیک همچون شلایرماخر، دیلتای و به ویژه هایدگر، مشکل مسائل پیچیده و غامض این علم را حل کند. مهم‏ترین اثر وی کتاب حقیقت و روش (Truth And Method) است. اساسیترین دیدگاه‏های وی را به طور فشرده میتوان در موارد ذیل خلاصه کرد.(2) 1 - او حقیقت را لایه لایه و ذوبطون میداند و شناخت یک متن را تنها در سایه قرار گرفتن در «موقعیت گفت‏وگو» میداند. از این رو به اعتقاد وی در علوم انسانی، ما با آنچه آن را مورد شناسایی قرار میدهیم، یک نوع مشارکت وداد و ستد داریم. به نظر وی گفت و گو میان خواننده و متن، فرایندی یک سویه نیست. 2 - ما در گفت و گو با متن، پرسش‏ها و پاسخ‏هایی را رد و بدل میکنیم. این پرسش‏ها گاه در ابتدا از سوی ما مطرح میشود و آن گاه به سراغ متن میرویم و گاه در برخورد ما با متن پدید میآیند. این پرسش و پاسخ، منطق ویژه خود را میطلبند که گادامر از آن به «منطق مکالمه» تعبیر میکند. به اعتقاد وی، باید توجه داشت که دریافت پاسخ و برداشت ما از متن و در واقع فهمی که اکنون برای ما حاصل میشود، فهمی امروزی و برداشتی متناسب با ذهنیت خاص خود ما است. 3 - فهم در اثر پیوند افق معنایی مفسر با افق معنایی متن حاصل میشود. یعنی پیش‏فرض‏ها، پیش‏فهم‏ها، پیش‏داوریهای مفسر (افق معنایی) با افق معنایی متن (دیدگاه تاریخی متن) همخوان میشود و مجموعه‏ای از معانی را که بار امروزی دارند و مناسب با فهم امروز است، در اختیار مفسر قرار میدهند. بنابراین، به اعتقاد وی میان تفسیر متن و شناخت آن تمایزی وجود ندارد. 4 - «چشم‏انداز فهم» با «سنت» مرتبط است و چون به اعتقاد گادامر این سنت ثابت نیست و دائم در جریان است، لاجرم تفسیر و شناخت نیز ثابت نخواهد بود. 5 - به اعتقاد و نظر گادامر «معناشناسی» کاوش در پوسته زبان و «هرمنوتیک» سرایت به باطن و متن زبان است. 6 - ما از یک سو در حصار «سنت» قرار داریم و از سوی دیگر گرفتار «زبان» هستیم. چون فهم‏ها و اندیشه‏های خود را در قالب زبان بیان میکنیم، به نظر گادامر ما حتی در اندیشیدن نیز در قلمرو زبان میاندیشیم. به همین دلیل میگوید: فهم، زبان‏گونه است و تسلّط زبان بر ما شرط شناخت ما از جهان است. بنابراین، بار معنایی الفاظ - که نتیجه سنتی است که ما در آن متولد میشویم - فکر و فهم ما را با خود هماهنگ میکند و هر فهمی وابسته به زبان و گره‏خورده با جریان سنت است. از مهم‏ترین و فشرده‏ترین مبانی دیدگاه‏های گادامر، میتوان این نتیجه را گرفت - چنان که خود بدان معتقد است - که همیشه فهم ما از یک متن، فهمی زمانه‏ای و وابسته به فضای خاص عصر و روزگار مفسر است وما نمیتوانیم جزم به معنای یک متن پیدا کنیم؛ یعنی هیچ تفسیر و شناخت قطعی، همواره درست و عینی نیست و همانند تجربه در جریان زمان و در حال «شدن» است. به عبارت دیگر، فهم درست و نادرست در مکتب گادامر وجود ندارد. یعنی هر فهمی در موقعیت خاص خود درست و در شرایط دیگر، نادرست است. البته برخی معتقدند که مقصود گادامر «نسبیت» نیست چرا که او هر فهمی را به هر شکلی که باشد، درست نمیداند. گادامر میگوید: فهم، گفت و گو با متن است به طوری که معیار شناخت و ضابطه فهم، از یک سو طرح‏ریزی و کارکرد خود متن و از سوی دیگر موقعیت ذهنی شناسنده است؛ و هر فهمی با توجه به ضابطه همخوانی متن با شرایط ویژه ذهن شناسنده، صورت میپذیرد. البته این فهم ایستا و مطلق نیست و در جریان سنت قرار دارد،(3) ولی این فرار از نسبیت نیست، بلکه در واقع ایجاد ضابطه برای آن است. چنان که ملاحظه شد، یکی از نتایج آرای گادامر نسبیگرایی فرهنگی است که منجر به تعدّد و تکثّر فرهنگی میگردد؛ علاوه بر آن که در درون یک فرهنگ نیز همواره مفاهیم متحول و بسته به پیش‏فرض‏ها، پیشداوریها و انتظارات و پرسش‏های مفسر و در یک کلمه جریان پویا و متحول سنت، گوناگون و نسبی است. به عبارت دیگر، «نسبیگرایی فرهنگی» که از نسبیگرایی مفهومی اتخاذ و بر آن بنا میشود، منجر به «سیّالیت» یک فرهنگ نیز میشود. البته اگر این سیالیت به معنای پالایش، تعمیق، توسعه و بازنگری در ویژگیهای فرهنگ باشد، هیچ ایرادی ندارد؛ اما اگر این تحول به معنای تغییر در تار و پود یک فرهنگ باشد، جای تأمل و سخن دارد که در نقد این نگرش سخن خواهیم گفت. بر طبق این اندیشه، مثلاً مفهوم «خداوند» بسته به سنت‏های مختلف، گوناگون تفسیر میشود و نمیتوان گفت کدام درست و کدام نادرست است؛ چرا که هر کدام براساس یک سلسله سنت‏ها و باورهای ما به وجود آمده و شکل گرفته است. از این رو به گفته جان هیک: «یهوه کتاب مقدس عبریان در رابطه متقابل با قوم یهود شکل پذیرفته است. او بخشی از تاریخ آنان و آنان جزیی از او هستند. او را نمیتوان از این پیوستگی خاص انضمامی تاریخی منتزع و جدا نمود. از سوی دیگر، کریشنا شخصیت الهی کاملاً متفاوتی است که در ارتباط با جامعه دینی متفاوتی وجوددارد، جامعه‏ای با آداب دینی متمایز خود. با توجه به این فرضیه بنیادین در باب واقعیت خداوند، میتوان گفت که یهوه و کریشنا (و همین‏طور شیوا، الله و پدر عیسی مسیح) ذوات متشخص مختلفیاند که براساس آن واقعیت الهی در متن جریان‏های متفاوت حیات دینی به تجربه درمیآید و موضوع تفکر قرار میگیرد. از این رو، این ذوات متفاوت تا حدی تجلیات واقعیت الهی در آگاهی و وجدان بشری و تا حدی فرافکنیهای خود آگاهی و ذهن بشری آن‏گونه که فرهنگ‏های تاریخی خاص به آن صورت داده، هستند. از جنبه بشری، آنها تصاویر خود ما از خداوندند؛ از جنبه الهی آنها تشخص‏های خداوند در ارتباط با سنت‏های بشری دینی هستند».(4) اما این دیدگاه با مشکلات و پرسش‏های جدی مواجه است که اگر پاسخ معقول و منطقی برای آن فراهم نیاورد، تنها به صورت یک فرضیه در کنار فرضیه‏های دیگر خودنمایی خواهد کرد. اما نقدهای این بینش: 1 - این دیدگاه ضابطه‏ای برای شناخت دقیق ارائه نکرده، بلکه اعتبار هر تفسیر را تقلیل داده یا به کلی از میان برده است؛ و به بیان دیگر، نوعی نسبیگرایی عام در قالب ضابطه ارائه شده است. این بینش نتوانسته است چارچوبی برای معرفت یقینی به دست دهد. گادامر، گرچه کوشیده است تا فاصله میان نومن «شیء فی نفسه» و فنومن «شیء برای ما» را - که در افکار کانت پدید آمد - با جایگزینی «افق معنایی مفسر» و «افق معنایی متن» کم کند ولی با ادعای تأثیر سنت‏ها، مواریث فرهنگی، پرسش‏ها، انتظارات و پیش‏فرض‏ها در تفسیر مفسران، به نوعی دیگر در «نسبیت عام در فهم» گرفتار آمده است(5) هر چند برخی کوشیده‏اند تا بگویند این نسبیگرایی نیست بلکه زمینه‏گرایی است؛ یعنی تفسیر و شناخت یک متن وابسته به شرایطی است که در آن تحقق مییابد و از لحاظ زمینه تفسیر - که چارچوب‏های خاصی را شامل میشود - نسبی به شمار میرود. اما این پاک کردن صورت مسأله است نه حل آن؛ چرا که در این صورت هم باز راهی برای تطابق معرفت با واقع ارائه نمیشود؛ بلکه نسبی بودن شرایط به طور غیرمستقیم، فهم ما را از واقع نسبی خواهد کرد.(6) عده‏ای دیگر مدعی شده‏اند که گادامر نمیخواهد بگوید هر فهمی از هر متنی، یا نسبت به هر پدیداری به هر شکلی که باشد، درست است؛ بلکه او اعتقاد دارد گرچه فهم، محدوده‏هایی دارد و با معیار و ضوابط خاصی سنجیده میشود، ولی باید توجه داشت که این فهم، ایستا و مطلق نیست، هر فهمی دامنه‏ای دارد و میتواند در موقعیتی دیگر فهم دیگری از متن پیدا کرد. از سوی دیگر، فرایند فهم - چنان که اشاره شد - در اندیشه گادامر یک فرایند یک سویه نیست بلکه دوسویه است. در پاسخ باید گفت که آیا کارکرد متن، موقعیت خاص فاعل فهم، شرایط ذهنی او، مکالمه میان متن و مفسر، در فهم تأثیر دارد، یا خیر؟ اگر دارد، بیگمان بسته به شرایط، این فهم متفاوت و گوناگون خواهد بود و این، همان «نسبیت عام»است. شما تنها این نسبیت عام را ضابطه‏مند ساخته‏اید و آن را حل نکرده‏اید. بله، اگر مراد گادامر این باشد که هر فهمی به مقداری از واقعیت میرسد و فهم دیگری فراتر از آن فهم به کشف واقعیت دست مییازد؛ و به عبارت دیگر، مدعی فهم طولی بود نه عرضی، شاید بتوان ادعاهای او را پذیرفت،(7) ولی با توجه به دیدگاه‏ها و سخنان وی، بسیار بعید است که چنین نظری داشته باشد. 2 - آیا گریزی از یک تفسیر خاص هست و میتوان تفاسیر دیگری داشت یا تفاسیر دیگر را نیز فهمید؟ یا این که آدمی مجبور است، چنان تفسیر کند و بفهمد که با اطلاعات وی همخوان باشد؟ آیا این جبر در فهم، معیار درستی و نادرستی است؟ به نظر میرسد محدودیت شناخت بشر تنها مبیّن وجود تعدد معرفت‏های بشر نسبت به واقعیت است؛ ولی معیار درستی و نادرستی نخواهد بود. مانند آن که تزاحم منافع و تمایلات بشری و محدودیت داده‏های طبیعی و دستمایه‏های معیشتی، علت بروز اختلاف در جوامع بشری قلمداد میشود؛ ولی آیا دلیل بر درستی و حق بودن همه طرف‏هاست؟ باید توجه داشت که یک پدیده یا یک متن، واقعیت معینی در خود دارد که اگر انسان به آن دست یابد، به فهم درست رسیده و در غیر این صورت، به راه خطا رفته است. بنابراین، میتوان گفت هر چند فهم‏های متفاوتی از یک پدیده یا متن، در جریان تغییر اطلاعات بیرونی و تحول سنّت به وجود آمده باشد، نمیتوان همه این فهم‏ها را در موقعیت خاص خویش درست تلقی کرد و همه تفاسیر در فهم واقع و کشف حقیقت، در ظرف خاص خود خواند. بلکه باید اذعان کرد که همه یا بسیاری از آن فهم‏ها، غلط بوده، به اشتباه نام فهم بر آن گذاشته شده است.(8) 3 - اگر هر فرد محدود و محصور در حصار افق معنایی خود - که برخاسته از سنت اوست - باشد، راه مفاهمه، گفت و گو و نقد بسته خواهد شد؛ چرا که لازمه این نگرش، پذیرش اندیشه‏های جدا جدا و تکه‏تکه‏ای است که هیچ راهی برای ارتباط با یکدیگر ندارند و حال آن که ما مشاهده میکنیم که انتقادهای فراوانی به تفاسیر و فهم‏های متفاوت صورت میگیرد؛ علاوه بر آن که نظاره‏گر گفت و گو میان اندیشمندان مختلف از مکاتب گوناگون با فرهنگ‏های مختلف و از جوامع متفاوت بر سر اساسیترین مسائل و اصول حیات بشری هستیم. 4 - این نسبیت در فهم، تنها دامنگیر فرهنگ‏های گوناگون نمیشود؛ بلکه سلایق مختلف و رنگارنگ درون یک فرهنگ را نیز دربر میگیرد. البته هر چند، فضای ذهنی و تاریخی یک جامعه که دارای یک فرهنگ خاص است، تا اندازه‏ای از همسانی برخوردار است؛ ولی در عین حال ما درون هر جامعه، خرده‏فرهنگ‏هایی داریم که فضای ذهنی خاصی بر اندیشه‏های آنان حاکم است و بعید نمینماید که از یک پدیده در درون یک فرهنگ، تلقیهای گوناگونی ارائه شود. در این صورت، مفاهمه حتی در درون یک جامعه نیز مشکل خواهد بود وحال آن که چنین نیست. 5 - یکی از اشکالات مهم و عام به نسبی بودن فهم، آن است که نسبیت فهم، مستلزم شکاکیت ساختاری در معرفت و زوال «یقین» در حوزه علم است. با حفظ نسبیت، اصل حقیقت و واقعیت نیز در قالب ذهنیت انسان به صورت امری فرضی و مشکوک درمیآید. علاوه بر آن که نسبت به اعتبارات ذهنی دیگر انسان‏ها نیز گرفتار تردید و شک میشود. اگر مفهوم هر پدیده‏ای به تناسب جایگاه تاریخی و پیش‏فرض‏ها و شرایط ذهنی فاعل فهم تعیین شود، هیچ کس به متن واقع، دست نمییابد؛ حتی هیچ‏کس به متن فهمی که دیگران از واقع دارند و بالاتر، به متن پیامی که از دیگران به او القاء میشود، نمیرسد؛ بلکه همگان در حاشیه متون و پیام‏هایی نشسته‏اند که بر آنها وارد میشود و کار آنها تنها قرائت متن از حاشیه آن است و این همان «شک مطلق» درباره همه معارف بشری است. شاید در الفاظ بتوان از شک گریخت و از عدم آن سخن راند، ولی دفاع منطقی از عدم پذیرش شک با اتخاذ زبان تحلیلی و تبیینی که سر از نسبیت برمیآورد، هرگز ممکن نیست.

+



FEED